دست چپم، دست راستم، انگشت سبابم، بینیم، کسیه صفرام، غدد پانکراسم، واکئولهای توی سلولهام، عدسی چشم چپم، چینهای روی پوستم، مویرگهای نازک توی بدنم.
موهام درد میکنن! میخوام بخوابونمشون توی ظرف عسل. عسل اینجا مشکل گیر میاد. برای به دست آوردنش باید با یه نئاندرتال مستخدم سکس کنی یا پدر معلولشو ببری به بلندترین کوهستان این اطراف کوهنوردی.
انگشتهای دستم منو از خواب بیدار کردن ، همه باهم جیغ زدن تا از خواب بیدار بشم.
واکئول سلام. امیدوارم حالت خوب باشه. آخرین باری که زیر میکروسکوپ دیدمت عاشقت شدم. دوست دارم اندازه تو کوچیک بشم و بعد بیام و باهات ازدواج کنم! توی یه سلول با هم زندگی خواهیم کرد. تا ابد!
دستمو بگیر..................... این را فریاد زد و خودش را به جلو خم کرد. دستومو بگیرررررر....صدای مردانه اش جوری نعره کشید که گوئی گلویش از هم شکافت.......................دستش را نگرفت و در اعماق دیوانگی سیال ذهنم غرق شد.
کثافت حرومزاده! کسی رو بکش که با تمام وجود بهش اعتقاد داری. کسی رو بکش که ذهنتو از درون بخوره. روحت بشکافه تا دیوانه بشی و بری به جهنم! نه منو! من تورو نمیشناسم. توهم منو نمیشناسی. سعی نکن معادله چند مجهولی زندگیت بشم!
میدوم...میدوم....میدوم...با هر آنچه در توانم است.با همه آنچه درونم را پر کرده از وحشت. وحشت اینکه آنچیزی که پشت سرم است مرا بدرد.
نباید................نباید...نباید به حرفهایش توجهی کنم!! با دستهایم هوارا پس بزنم با گوشهایم را بگیرم؟! آیا میشود با دستانی که روی گوشهایم قرار داده ام بدوم و از این حرامزاده کثیف بگریزم؟!
رستگاری ریگیست که زیر پای گهیه سگ هار له میشود....لیسش بزن.
پشت سرم است....نمیدانم اوهم مثل من میدود یا ......نه...پشت سرم روان است...مثل .....مثل وحشت متلاشی کننده شرافت ذهن!!..مثل خودویرانگری آشغلهای توی زباله دانی.واکئول مرا بغل کن.به مقدار زیادی منی احتیاج دارم!!
کش میاد..کش میاد...لعنتی....یه چیزی درونم کش میاد.........................
خلصه.......خلصه........روان شو....ندو.....توهم مثل وحشت پشت سرت روان شو.....
کروکودیل دارد پیپ میکشد.ازم آتش خواست. نداشتم.گازم گرفت.
نگاهش نکن.سعی نکن نگاهش کنی.ندو.روان شو.نذار کاری کنه ببینیش.
وحشت همه وجود من شده!
روان شو.
روان شدم.
................
نوری سفید همچون انفجاری اتاق را سفید کرد. همه دستهایشان را جلوی صورت خود گرفتند. مردی که صورتش همچون گچ سفید شده بود به یک باره برروی صندلی چوبی بزرگ ظاهر شد. در حالی که مثل دیوانه ها فریاد میزد و گریستن درون فریادهایش موج میزد!
منو دیگه نفرستید اون تو.....شما عوضیها میدونستید چی قراره سر من بیاد.شماها از من سواستفاده کردید.
یکی خودش را به مرد رساند و اورا در آغوش گرفت.
-تموم شد. تموم شد.آروم.آروم.دیگه نمیاد سراغت. منو همه ادمای توی این اتاق بهت قول میدیم که دیگه روی این صندلی نمیشینی. تموم شد.
مرد کوتاه قدی از پشت میز مملو از تجهیزات کامپیوتری بلند شد و روبه آن دو کرد: گفتم که روان شو. با دویدن کاری از پیش نمیبردی.











