جمعه 18 بهمن ماه سال 1387

دست چپم، دست راستم، انگشت سبابم، بینیم، کسیه صفرام، غدد پانکراسم، واکئولهای توی سلولهام، عدسی چشم چپم، چینهای روی پوستم، مویرگهای نازک توی بدنم.

موهام درد میکنن! میخوام بخوابونمشون توی ظرف عسل. عسل اینجا مشکل گیر میاد. برای به دست آوردنش باید با یه نئاندرتال مستخدم سکس کنی یا پدر معلولشو ببری به بلندترین کوهستان این اطراف کوهنوردی.

انگشتهای دستم منو از خواب بیدار کردن ، همه باهم جیغ زدن تا از خواب بیدار بشم.

واکئول سلام. امیدوارم حالت خوب باشه. آخرین باری که زیر میکروسکوپ دیدمت عاشقت شدم. دوست دارم اندازه تو کوچیک بشم و بعد بیام و باهات ازدواج کنم! توی  یه سلول با هم زندگی خواهیم کرد. تا ابد!

دستمو بگیر..................... این را فریاد زد و خودش را به جلو خم کرد. دستومو بگیرررررر....صدای مردانه اش جوری نعره کشید که گوئی گلویش از هم شکافت.......................دستش را نگرفت و در اعماق دیوانگی سیال ذهنم غرق شد.

کثافت حرومزاده! کسی رو بکش که با تمام وجود بهش اعتقاد داری. کسی رو بکش که ذهنتو از درون بخوره. روحت بشکافه تا دیوانه بشی و بری به جهنم! نه منو! من تورو نمیشناسم. توهم منو نمیشناسی. سعی نکن معادله چند مجهولی زندگیت بشم!

میدوم...میدوم....میدوم...با هر آنچه در توانم است.با همه آنچه درونم را پر کرده از وحشت. وحشت اینکه آنچیزی که پشت سرم است مرا بدرد.

نباید................نباید...نباید به حرفهایش توجهی کنم!! با دستهایم هوارا پس بزنم با گوشهایم را بگیرم؟! آیا میشود با دستانی که روی گوشهایم قرار داده ام بدوم و از این حرامزاده کثیف بگریزم؟!

رستگاری ریگیست که زیر پای گهیه سگ هار له میشود....لیسش بزن.

پشت سرم است....نمیدانم اوهم مثل من میدود یا ......نه...پشت سرم روان است...مثل .....مثل وحشت متلاشی کننده شرافت ذهن!!..مثل خودویرانگری آشغلهای توی زباله دانی.واکئول مرا بغل کن.به مقدار زیادی منی احتیاج دارم!!

کش میاد..کش میاد...لعنتی....یه چیزی درونم کش میاد.........................

خلصه.......خلصه........روان شو....ندو.....توهم مثل وحشت پشت سرت روان شو.....

کروکودیل دارد پیپ میکشد.ازم آتش خواست. نداشتم.گازم گرفت.

نگاهش نکن.سعی نکن نگاهش کنی.ندو.روان شو.نذار کاری کنه ببینیش.

وحشت همه وجود من شده!

روان شو.

روان شدم.

................

نوری سفید همچون انفجاری اتاق را سفید کرد. همه دستهایشان را جلوی صورت خود گرفتند. مردی که صورتش همچون گچ سفید شده بود به یک باره برروی صندلی چوبی بزرگ ظاهر شد. در حالی که مثل دیوانه ها فریاد میزد و گریستن درون فریادهایش موج میزد!

منو دیگه نفرستید اون تو.....شما عوضیها میدونستید چی قراره سر من بیاد.شماها  از من سواستفاده کردید.

یکی خودش را به مرد رساند و اورا در آغوش گرفت.

-تموم شد. تموم شد.آروم.آروم.دیگه نمیاد سراغت. منو همه ادمای توی این اتاق بهت قول میدیم که دیگه روی این صندلی نمیشینی. تموم شد.

مرد کوتاه قدی از پشت میز مملو از تجهیزات کامپیوتری بلند شد و روبه آن دو کرد: گفتم که روان شو. با دویدن کاری از پیش نمیبردی.

 

یکشنبه 13 بهمن ماه سال 1387

امروز صبح که گوسفندها را برای چرا به مراتع شمال دره برده بودم احساس خفته ای در من بیدار شد. درست زمانی که روی تنها تخته سنگ چمنزار یک دست سبز نشسته بودم . گوسفندان آرام برای خودشان می چریدند. سگ سفید هم گوشه ای نشسته بود و با پایش خودش را می خاراند. همان هنگام بود که با خود فکر کردم هیچ احساسی نسبت به این سگ ندارم! اطرافم را که خوب دید زدم این احساس  به تمامی دنیای اطرافم نیز سرایت پیدا کرد. قائدتا باید میترسیدم. افسرده میشدم. ولی چنین نشد. از همان اولین روزی که چشمانم را در سی و سه سالگی به روی این دنیا گشودم! و خود را محصور در آن دیدم. از همان روزی که پیرمرد مرا در کلبه اش تیمار کرد. از من دربرابر آدمهای روستا که دیوانه ام می خواندند حفاظت کرد. از همان روزها توی این دهکده دامنه آلپ. دوست داشتم چنین حسی داشته باشم! داشتم و دوست داشتم که با من بماند. دوست نداشتم عاشق دنیای اطرافم شوم تا در زمان وداع قدرت تصمیم گیری ازم گرفته شود. که غمگین شوم.که تمام وجودم بلرزد.

این احساس خفته خوب، آرامش مطلقی را به روحم تزریق کرد. احساس کردم که میتوانم روی پای خودم بایستم. بروم به دنبال چیزی که مرا به جایی ببرد که متعلق به آن بودم. و به این آگاهی برساند که این صندلی های سرنوشت چرا و با چه هدفی ساخته شده اند. اینکه بفهمم آیای رازی وجود دارد یا همه آنچه دیده ام خوابی بیش نیست.

حرفهای پیرمرد دیگری به خاطرم آمد. پیرمرد دنیای خودم. او بهم گفت تمام آنچه که میبینی همانچیزیست که میخواهی! آن روز منظورش را درنیافتم. حالا که به گفته اش می اندیشم، بازهم به درکی از آن نمیرسم! نه! دنیای اطرافم همانی نیست که می خواهم. هر آنچه که اینک آرزویش را دارم!! کاش بود. کاش بود.

حال که روی تختم دراز کشیده ام، توی اتاق بالای شیروانی خانه پیرمرد. از پنجره مدور که بیرون را نگاه میکنم، ماه را میبینم. خیلی سفید و درخشان است. اشکال رویش همانیست که در دنیای خودم دیده بودم. همه اش همان است. ولی احساسی که هنگام تماشایش دارم متعلق به دنیای دیگریست.

همین حالا چیزی به خاطرم رسید. احساسی را به یاد آوردم! ماه یادم انداخت! شب بود.پدرم بود و مادرم و برادرم. سرم را تکیه داده بودم به شیشه سرد ماشین. توی تاریکی شب. آسمان را از پشت شیشه ماشین در حال حرکت پدر میدیدم! همه چیز رد میشد و از مقابل چشمان خسته و خواب زده ام گذر میکرد. جز یک چیز. ماه سفید کامل آسمان تاریک.با اینکه خوابم میآمد ولی زیبایی و استقامت ماه محصورم کرده بود. نمیگذاشت بخوابم. درونم پر بود از یک احساس خوب. ای کاش میشد بازهم آن را تجربه کرد.

فکرش را که میکنم به نظر خنده دار میرسد. اینکه چیزی درونم خاطره شده. که بهش میگویند نوستالژی. که برای انکه بازهم بهش برسی باید برگردی عقب!! ولی اینک- من. تجربه نامفهموی از زمان است. به گذشته ام میاندیشم ولی خود در گذشته ای قبلتر از آنم!! و نمیدانم ، نمیدانم که برای رسیدن به آن لحظه ، آروزی چه کنم!! به گذشته سفر کنم!! یا به صدوپنجاه سال بعد! گیج شده ام و بیش از حد خسته ام. خدایاکاش میدانستم صندلی کجاست. کاش میفهمیدم که این همه که برمن گذشته برای این است که دوباره صندلی را بیابم یا به درک والاتری از زندگی برسم. گیج شده ام و خسته! ای احساس های بیهوده رهایم کنید. می خواهم بخوابم. این بیشترین کاریست که برای گذراندن یک روز و رسیدن به صدوپنجاه سال بعد میتوانم بکنم.

سه شنبه 1 بهمن ماه سال 1387




هنوز هستند آدمهایی که دلشان برای کشورشان بسوزد!! وقتی یک همچین جمله ای می گویی همه ذهنها به طرف مسائل سیاسی کشیده میشود! لعنت به این سیاست بی پدر و مادر حرام زاده که دهن هرچه ملت توی دنیاست را با عرض پوزش گائیده است!! دیگر تحمل من یکی که به اینجا رسیده است(یک جایی بالاتر از کله ام طرفهای ارتفاع 3 متری). کاری به کار این مادر جنده(سیاست) هم که نداشته باشی میاید سراقت!! به خداوندی خدای بزرگ که بزرگتر و قدرتمند تر از او وجود ندارد ما فوتبال بازی نمیکنیم که بگوئیم سیاست چیز خوبیست!!فلان حذب بد است یا خوب است!! ما طرفدار فوتبال نیستیم تا هرهفته تفکرات سیاسی و زدوبندهای یک عده سیاسی کار احمق افسرده مان بکند!! به خدا به اینجای من یکی رسیده(همانجای قبلی). من دوست دارم وقتی تیم ملی کشورم را توی زمین میبینم یاد علی آبادی و دارودسته سیاسیش نیفتم!! احساس نکنم تیم ملی زر ماکارون دارد بازی میکند نه تیم ملی دوست داشتنیم!! دوست دارم عشق کنم!! دوست دارم باهاشان بخندم!گریه کنم!زندگی کنم! ولی مگر میگذارند؟!

خواهش میکنم ازم ایراد نگیرید که دارم فحش میدهم! که از این کارها که بلد نبودم!! بگذارید توی این چند خط یکم بی ادب باشم شاید سبک بشوم!

خیلی وقیحانه است ! کار این احمقها به جایی رسیده که می خوهند در برنامه غیر سیاسی مثل نود را با دلایل سیاسی تخته کنند!! خنده دار نیست؟!! چند هفته قبل را یادتان نیست؟! رئیس سازمان لیگ لیچار بار فردوسی پور کرد که دارد ضد نظام حرف میزند!!در حالی که گنده ترین چیزی که آن بیچاره گفت این بود که برنامه لیگ ایراد دارد!!(بیچاره آن فوتبالیستی که روز اول عید باید برود فوتبال بازی کند!!)

یا آن دلقک دربار علی آبادی که کاری جز هرهر و کرکر ندارد و اسمش را گذاشته اند رئیس فدراسیون فوتبال!! یا از همه وحشتناکتر آخوندی که هرچه از دهنش درآمد گفت!!( بحث اینیکی جداست و احتیاج به کندوکاو ها و تحقیاقت بسیار زیاد در باب مشکلات اجتماعی ایران امروز دارد!!) آهای آقایان، من به کنار!! بقیه ملت که احمق نیستند!! دیوانه را از عاقل تشخیص میدهند!!

برنامه امشب نود را دیدید؟! اشک من یکی که داشت درمی آمد!! دیدن قیافه درهم و به هم ریخته فردوسی پور دوست داشتنی حالم را بد کرد! وقتی آخر برنامه لب به شکایت باز کرد احساس کردم با صحنه یک فیلم مافیایی طرفم!! از اینها که یکی افشاگری می کند و بعد هزارتا بلا سرش در می آورند!! فقط خدا کند پدرخوانده بزرگ دن علی آبادی حوس نکند توی ماشین فردوسی پور بمب کار بگذارد!!!!!!!!!!!!!!!!!

یکشنبه 22 دی ماه سال 1387

1.( دو نفر با لباسهای نسوز نقره ای رنگ روی لبه دهانه آتشفشانی ایستاده اند، محیط قرمز رنگ است و از زاویه پشت سر آن دو {که محل قرار گرفتن و پن آرام دوربین به طرف آنها و رو به سمت بالای سر آنهاست} هر از گاهی گدازه ها سر به آسمان میکشند)

( صدای یکی از آنها به گوش میرسد که به نظر متعلق به مردی جا افتاده است): هیچوقت آرزو نکن که همه راز های دنیارو کشف کنی!چون روحت ویران میشه! چون نمیتونی هضمش کنی! دیوانه میشی.......

دوربین بالای سر انهاست در پس زمینه آن دو درون دهانه آتشفشان گدازه های سرخ رنگ شکل خاصی به خود گرفته اند. نوشته ای درون آنها پیداست: آنها که با کلمبیا به زمین بازگشتند، انسان نیستند.


2.آنها که با کلمبیا به زمین بازگشتند، انسان نیستند.

این جمله روی سطحی گدازه وار و سرخ رنگ نقش بسته است و شکل و ظاهر کلمات به واسطه حرکت گدازه ها تغییر میکند.

( صدایی روی تصویر میگوید): هیچوقت آرزو نکن که همه راز های دنیارو کشف کنی!چون روحت ویران میشه! چون نمیتونی هضمش کنی! دیوانه میشی.......

( دوربین عقب میکشد و همان طور که از نوشته دور میشود میدان دید را وسعت میبخشد، دو نفر با لباسهای نسوز نقره ای ظاهر میشوند، دوربین که عقبتر میرود آندورا روی لبه آتشفشانی فعال میبینیم که گذازه های سوزانش هر از گاهی از میان کلمات توی دهانه به بیرون پرتاب میشوند)

جمعه 20 دی ماه سال 1387

(دو مرد روی قایقی وسط دریاچه نشسته اند. شب است و قرص کامل ماه در آسمان پیداست)

مرد اول(لباسهای کهنه به تن دارد و آشکارا دهاتی است): باید براتون جای جالبی باشه؟!

مرد دوم( عینک به چشم دارد و آرام و ریلکس است با ته ریشی به صورت و موهایی آشفته): منظورت دریاچه ای که روشیم؟

مرد ماهیگیر: آره خب!! اینجا به نظر من تنها چیز جالبش ماهی های توشن که شکم من و زن و بچم رو سیر می کنن!!

مرد محقق: فرق دید آدمها به موضوعات اطرفشونه که باعث درجه بندی اونا میشه!!

ماهیگیر: آدما..یعنی...یعنی چی نفهمیدم!!!

محقق: میدونی کار من چیه؟!

ماهیگیر: نه آقا!!

محقق: من یه دانشمندم!

ماهیگیر: آه چه جالب!

محقق: و این دقیقا فرق بین ما دوتاست!!

ماهیگیر: خب من بهش اعتراضی ندارم(می خندد)

محقق: حتی اگه بدونی من خودم رو برتر از تو میدونم؟!

ماهیگیر: چون یه دانشمندی؟!

محقق: دقیقا!

ماهیگیر: میدونین آقا ؟! به نظر من برتری آدما بهم دائما در حال تغییره!! یعنی عوض میشه!! چی بهش میگن؟!!...اممممم!!

محقق: نسبیه.

ماهیگیر: آهان همینی که گفتین!!یعنی اگه من همین الان شمارو وسط دریاچه به خاطر توهینی که دارین بهم میکنین ول کنم کی این وسط برتره؟!!

محقق:کسی که معما حل میکنه!!!!!

ماهیگیر(با خنده): من خوب معما حل میکنم!! توی کافه ده تکم!!

محقق: من به کسی میگم حل کننده معما که خوب ببینه!!

ماهیگیر: هوم!!!

محقق:تو اگه خوب معما حل میکردی می باست خوب هم میدیدی!!

ماهیگیر: من خوب میبینم آقا!!

محقق: چند ساله توی این دریاچه ماهی میگیری؟!

ماهیگیر( با افتخار): بیست سال آقا.

محقق: پس چطور در طی این سالها متوجه نشدی که ماه کامل بالای سرت توی آب دریاچه هیچ انعکاسی نداره!! جوری که انگار اصلا وجود نداشته؟!

( دوربین از روی قایق به بالا پن میکند و به منتها علیه بالای سر آنها میرود. روی آب تیره دریاچه میشود ریز ریز انعکاس نور ستاره ها را دید ولی اثری از شکل موج دار ماه نیست)

جمعه 20 دی ماه سال 1387



اگه این لعنتی یه شاهکار نیست پس چیه؟!!!
چهارشنبه 18 دی ماه سال 1387
WHY humans distroy each other?....they cant live in peace?...then what a awful creature living in this world.
یکشنبه 15 دی ماه سال 1387

از بین اونهمه نیروی امنیتی  منو رد کردی که بیاریم اینجا؟!( این را مرد جوان رو به مرد میانسال می گوید) ( آن دو روی بام یک آسمانخراش ایستاده اند) ( مرد میانسال درب فلزی خرپشته را وارسی می کند)

مرد میانسال+: نمیتونن بازش کنن!!

مرد جوان-: جواب منو ندادی!!

+: تا قبل از اینکه اونا برسن بالا جوابتو می گیری!

( مرد جوان همچنان پرسشگرانه نگاهش می کند)

+: خیلی خب!! دنبالم بیا و هر کاری کردم رو تکرار کن!

-:امیدوارم مجبورم نکنی نجاتت بدم!!

+ : دنبالم بیا!

( مرد میانسال گامهایش را تند و بلند بر میدارد و به سوی لبه بام آسمانخراش میرود!)

-: هی فقط نپر پائین باشه؟!

( مرد میانسال همانطور که به طرف لبه بام میرود سرش را می چرخاند و لبخند شیطنت واری می زند سپس بدون اینکه مکث کند خودش را به پائین پرتاب میکند)

-: وای لعنتی!!

( واکی تاکیش را روشن می کند و شروع می کند به فریاد زدن)

+: تو چه غلطی کردی؟!

-:(همراه با صدای زوزه باد!!) پریدم پائین .......بیا دنبالم....اگه نمیخوای گیر نیروهای امنیتی بیوفتی!!

( مرد جوان با صدای بلندی متوجه درب آهنی پشت سرش می شود! چیزی به آن ضربه میزند و محل ضربه خوردن برآمده میشود!!)

-: لعنتی!!....

( میرود و روی لبه بام می ایستد!! پائین را نگاه میکند)

( زیر پایش  هشتاد متر پائینتر حفره سیاهی بین کوچه ششم و هفتم وسط پارکینگ سر باز کرده است! آنقدر سیاه است که گویی یک تکه از جهانی دیگر است! جهانی که خورشید بعد از ظهر تابستان در انتهایش شعله ور نیست)

-: انتخاب خودم بود!!

( درب پشت سرش از هم دریده میشود!! و عده ای از نیروهای امنیتی زره پوش میریزند روی پشت بام)

( خودش را پرتاب میکند پائین)

(حفره سیاه هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشود و سرانجام تمام نور را در خود می بلعد)

 (محیط کاملا تاریک است سیاه و تاریک)( صدای نفس زدن می آید)

-: تو اینجایی ؟!

+: همینجا کنار تو!!

ـ: اینجا دیگه چه گورستونیه!

+:حدس بزن!!

-: دنیای بعد از مرگه؟!!!

+:( با صدای بلند میخندد).......این چیزی که الان توشیم یه باگه!!

-: یه چیه؟!

+: تا به حال بازی کامپیوتری تجربه کردی؟!!

ـ: آره .......منظورت که....

+: منظورم خودشه...یه باگ توی یه محیط نرم افزاری!!! ما توی یه باگ هستیم..................


( در بک گراند سیاه محیط با فونت قرمز رنگ کلمه والکنایز نقش میبندد)



سه شنبه 3 دی ماه سال 1387

ما برای هیچکس ضرر نداریم جز خودمون! سخته که قبول کنن ما صدمه ای بهشون نمیزنیم! سخته که بپذیرن ما نقطه مقابل اونها نیستیم!سخته که اینو بفهمن که ما تا وقتی  مثل خودشون و در کنارشون ایستادیم که احساس بکنیم هنوز چیزی به اسم  انسانیت توی وجودشون هست! چیزی به اسم قلب توی دلشون هست که کارش فقط پمپاژ خون نیست! سخته که بپذیرن خیی از آدمهایی که روی زمین زندگی میکنن به خاطر اهمیت ندادن به وجوه انسانیشون نقطه مقابل ما هستن! ما عاشق اینیم که صلح در همه جهان حکم فرما باشه!  توی بینهایتترین ذراتش! ولی ما متاسفیم که باید در مقابل دنیایی قرار بگیریم که انسانهای خوب توش اقلیتن! و همین باعث میشه مارو دشمن انسانیت تصور کنن! بذار اینجور فکر کنن! بذار ما دشمن بشریت باشیم! ما هنوز نقطه روشنی در مقابلمون داریم که بهش میگن ایمان و امید.



coming soon

دوشنبه 2 دی ماه سال 1387

جسارت مهمترین چیزیه که برای زنده مودن توی این گروه لازم داری!( این را مرد میانسال کم مو و سیبیل پرپشت با فریاد  به مرد جوان رنگ پریده میگوید)( آن دو سوار هواپیمایی در حال پرواز در ارتفاع هستند)

میپری و به هیچ چیز اهمیت نمیدی! تنها چیزی که اینجا برات مهمه اینه که اجازه ندی نیروی جاذبه بترسونتت! فهمیدی پسر؟

۰من نمیتونم!

+چی؟

۰من نمیتونم بپرم!( با چهره ای آشفته و بدون اعتماد بنفس)

(مرد میانسال این را که میشنود بدون درنگ و در حالی که هیچ چتر نجاتی به خودش نبسته است از هواپیما بیرون میپرد)

( مرد جوان خشکش زده و دارد مرد میانسال را نگاه میکند که  با سرعت از او دور میشود و در عمق میدان آسمان ناپدید می گردد)

(مرد جوان دندانهایش را به هم میفشارد و با فریادی که توی صدای موتور هواپیما گم میشود خودش را به بیرون پرتاب میکند)

(مرد جوان  پاهارا به هم دستهایش را به پهلوهایش می چسپاند به سرعت خود را به مرد میانسال نزدیک میکند)

(از دور میبینیم که مرد  مرد جوان خودش را به مرد میانسال رسانده است)

( چتر باز میشود)

( از بالا  نوشته ای قرمز رنگ روی سطح سیاه چتر خودنمایی میکند)

(روی چتر نوشته شده: والکنایز)

coming soon


جمعه 29 آذر ماه سال 1387

چهارشنبه 27 آذر ماه سال 1387
phlip pedovn
Claris Wang
Ernest Hegel
Colin Arniet
Sarah Powel

IN

volcanize


Coming soon
چهارشنبه 27 آذر ماه سال 1387

Everything Happenes For A Reason


دوشنبه 11 آذر ماه سال 1387


این شمایل یک قهرمان است، هرچه که می خواهد باشد باشد! هرکه را می خواهد بزند بزند!هر جوکی که می خواهد بگوید بگوید! برای من نمیشکند! هیچگاه و هیچوقت و هرگز! من و ما دوستش داریم چون در آن لحظه جاودانه، عاشقانه به توپ  ضربه زد!


نه کیومرث هاشمی و نه هیچ احمق بیچاره  دیگری قادر نخواهد بود عشق به خداداد را که هدیه خدای مهربان بود برای ملتی غمگین از ذهن و دلمان پاک کند. فقط احمقها چنین آرزویی میکنند.

 

 

 

شنبه 9 آذر ماه سال 1387

تابستانها نور خورشید از ساعت شش عصر می افتاد روی دیوار هال! روی ساعت! حتی نگاه کردن بهش هم کلی آرامش داشت. مثل زمان اعلام یک جشن بود. یا شروع خوشحالی بدون قید و بند. لازم نبود برای اثبات خوش ساعتی! بیرون را نگاه بکنم تا همه دوستانم را ببینم که بدون کارت دعوت خودشان را دعوت کرده اند به ضیافت خوشبختی! فقط باید وقتی ساعت روی دیوار به واسطه نور خورشید شروع می کرد به درخشیدن،لباسهایم را می پوشیدم و میرفتم بیرون. توی این جشن همیشگی عصرهای تابستان خیلی چیزها را میشد پیدا کرد. سرزندگی! صداها! بوی سبزه و علف! صدای جیر جیر نرده های تاب توی پارک. خوشحالی. خورشید خوشرنگ.دوستی ها. زلال بودنها.

شاید به خاطر همین بود که از پائیز بیزار بودم! چون به خورشید مجال نمیداد جشنواره راه بیندازد.عشق خلق کند.خوشحالی قسمت کند!

و چقدر بد است،چقدر بد است که اینک زندگی میکنم و آن دیوار نازنین را ندارم که خورشید را به مهمانیش دعوت کند. آیا خوشبختیم را از کف داده ام؟!

شنبه 9 آذر ماه سال 1387



هرگز این بازی رو از دست ندید!!اگه دنبال یه تجربه ناب برای ترسیدن هستید!! البته اگه از پنجاه تا زامبی که از درودیوار به طرفتون سرازیر شدن نمیترسید اون حرف دیگه ایه!!

شنبه 9 آذر ماه سال 1387

به لوله ای میمانم که آشغال تویش گیر کرده بود والان که راهش باز شده جو گرفته اش!!!!

شنبه 9 آذر ماه سال 1387

بعضی چیزها را که بو میکنم دنیا روی سرم خراب میشود! یاد خاطراتی می افتم که چیزهایی را به یادم میاورند که دست نیافتنیند! دورند و آنقدر محال که به افسانه می مانند.

شنبه 9 آذر ماه سال 1387

زندگی ک**یست که در ک** آدم فرو میرود! بقیه اش بستگی به نوع نگاه شما دارد و اینکه خوشتان بیاید یا نه!!


(یک فیلسوف بی ادب که در اواخر دوره کرتاسه سنگ آسمانی خورد توی سرش و منقرض شد)

چهارشنبه 22 آبان ماه سال 1387

برگرد!! برگرد تا بهت بگویم آن شب چه چیزی می خواستم بهت بگویم و رویم نشد. سخت نبود که بهت بگویم. تهش این بود که کمی دلت می گرفت. بعد فراموش می کردی و یا عادتت میشد! خیلی سخت نبود! ولی نگفتم. فقط رویم نشد.احساس نمیکردم که آخر دنیا خواهد بود. آخر دنیایمان. آخر های با هم بودنمان.

روی چمنهای سبز و خنک پارک. دیدن چهره خندانت. زیر نور گرم چراغهای پارک.حس کردن همه چیز بود. میدانی که خجالت کشیدم بگویم. چون خجالت می کشیدم که آن شب قشنگ. به خیل بیشمار شبهای عزیزمان نپیوندد و من مقصرش باشم. پس نگفتم.

ولی حالا دوست دارم برگردی و بهت بگویم.گیریم که دلت هم بگیرد.گیریم که خجالت بکشم. گیریم که چشمانت نگران بشوند.گیریم که ته صدایت خش دار بشود.گیریم که هی گلویت را صاف کنی. گیریم که کم حرف بزنی. گیریم که موقع خداحافظی به جای بوسیدنم فقط باهام دست بدهی و بروی. میدانی که همه این حالتهایت دیوانه ام میکرد.خواب را از چشمانم میدزدید و پس نمیداد! پس نمیداد تا وقتی خودت بشوی. همان مهربان همیشگی. ولی به خدا الان حتی دوست دارم توی گوشم سیلی بزنی. بگذار تماس پوست مهربانت با تنم درد آور باشد. بگذار صورتم سرخ سرخ شود ولی تورا به خدا برگرد و باش و زندگیم کن.

یکشنبه 19 آبان ماه سال 1387

خسته ام......خیلی.......

دوشنبه 13 آبان ماه سال 1387




مهم این است که حتی وقتی پیر شده ای ستاره باشی و یگانه و وقتی که نیستی تاج اسطوره بر سرت گذاشته باشند.


سه شنبه 7 آبان ماه سال 1387



بدون شرح معنی نمیدهد! وقتی چشمانت پر از شرح زندگی و عشق است.

چهارشنبه 24 مهر ماه سال 1387



((نمیتوانید آزارام کنید. نه نمی توانید آزار کنید کسی را که رویایی چون من داشته است.))


شعری از کتاب شعر سرخپوستهای قبیله اوباجاوا

سه شنبه 23 مهر ماه سال 1387

چرا هیچ کس هیچ شوری نداره؟!! به خدا دلم گرفت!! تو بلاگها که چرخ میزنم دیگه خوندنشون اون حس قبل رو بهم نمیده!! نمیتونم باهاشون همذات پنداری بکنم!! همه خسته هستن...همه درمانده هستن...همه افسرده.....خیلی روزای بدین نه؟!! همه زورم رو میزنم تا مثل قبل بنویسم...تا زمختی روزگار رو تو نوشته هام راه ندم!! ولی وقتی بلاگهای دوستای دیگم رو میخونم .....بی خیال...


نمیشه ما برای خودمون توی همین محیط محدود وب یه دنیای شاد بسازیم؟!!که وقتی از این دنیای زمخت بیرحم خسته شدیم حتی برای چند ساعت بهش پناه بیاریم؟....به خدا قبلا دنیای وبلاگها برام همین حس رو داشت...ولی الان اون هم تبدیل شده به ما به ازای مجازی دنیای بیرون!!....به خدا میشه اگه بخوایم.


ببخشید اگه دنیای زمخت و زشت بیرون روی نوشتم اثر گذاشت!! قول میدم دیگه زمخت ننویسم.

سه شنبه 23 مهر ماه سال 1387

(( در دنیای سیاست صلح یک دوره ریاکاری است در فاصله دو دوره جنگ صادقانه.فرصتی که سیاستمداران در شرایط راحت و بدون دغدغه آماده جنگ می شوند.))

آمبروز بیرس

شنبه 20 مهر ماه سال 1387




من آدمی نیستم که یه چیزی رو از یه جایی کش برم بعد هم نگم از کجا کش رفتم...کلی هم راستگو و درستکارم...انقده خوبم که....واسه همین همینجا اعلام میدارم که اسم بلاگم رو از روی اسم یه بازی کنسول پلی استیشن ۳ کش رفتم!!...اینم عکسشه...من که نمیتونم بازی بکنمش حداقل عکس و اسمشو کش برم...میبینین چه خوفم؟!!


دوشنبه 15 مهر ماه سال 1387
سلام....وای چه کیفی میده پست کوتاه نوشتن!! اوممم داره تموم میشه...جووووووون تموم شد!!!!!